رشد مغز کودکان نوباوه و نوپا

تاثیر محرومیت محیطی در سه سال اول زندگی بر رشد کودک از منظر علوم اعصاب

نوشتار حاضر بر اساس جدیدترین مطالعات انجام شده در حوزه علوم اعصاب، به بررسی نقش محیط و پیامدهای محرومیت محیطی (environmental deprivation) بر رشد مغز و سایر جنبه های مهم رشد و تحول کودک به خصوص در سه سال اول زندگی می پردازد و در نهایت با بیان مهمترین یافته های علوم اعصاب و تلویحات آن برای آموزش کودکان خردسال، پایان می یابد.

علوم اعصاب و ارتباط آن با آموزش کودکان خردسال

علوم اعصاب (Neuroscience) به عنوان یک شاخه دانش میان رشته ای مبتنی بر فنون و یافته های چندین رشته از قبیل زیست شناسی، روان شناسی، شیمی، فلسفه، ریاضیات و علوم رایانه، یکی از جوان ترین و در عین حال پویاترین و جذاب ترین دانش هایی است که به مطالعه ساختمان و کارکرد سیستم عصبی انسان در سطح سلولی و سیستمی می پردازد (سیلوستر، ۲۰۰۸). در دهه های اخیر بهره گیری از دانش و پژوهش علوم اعصاب در حوزه علوم تربیتی و آموزش کودکان در سه سال اول زندگی، گسترده تر از سایر رشته ها نمود یافته است. علوم اعصاب از یک طرف به دلیل افزایش درک ما از چیستی و چگونگی یادگیری و از طرف دیگر به دلیل تجهیز نظریه های تربیتی به یافته های تجربی دقیق، مبنای ارزشمند برای بهبود برنامه درسی و آموزشی محسوب می شود (زول، ۲۰۰۲).  از طرفی برخی مطالعات نیز در سال های اخیر نشان داده است که بین مربیان کودک و دانشمندان علوم اعصاب یک توافق نسبی در ارتباط با ضرورت پیوند بین علوم اعصاب و تربیت وجود دارد (نقل از نوری، ۱۳۹۳).

تاثیر محرومیت محیطی در سه سال اول زندگی بر رشد کودک

علوم اعصاب شواهد قانع کننده ای را فراهم کرده است که رشد و تحول مغز در سه سال اول زندگی نسبت به محرومیت محیطی شدیداً آسیب پذیر است. یکی از مهمترین تاثیرات بلندمدت محرومیت محیطی در سه سال اول زندگی، کاهش قابل ملاحضه توانایی کودک در اعتماد کردن است. مطالعات علوم اعصاب  نشان داد که تجارب نخستین (اولیه) در سه سال اول زندگی، می تواند توانایی کودکان را برای اعتماد کردن، همدلی کردن، حل مسئله اثربخش و تصمیم گیری منطقی، افزایش دهد و یا اینکه از بین ببرد. در واقع تمامی حوزه های رشد و یادگیری کودکان متاثر از تجاربی است که در طول سه سال اول زندگی کودک رخ می دهد. دانش بدست آمده از علوم اعصاب، علوم شناختی، علوم اجتماعی و رفتاری و روان شناسی این فهم عمیق را ایجاد کرده است که یادگیری، تنها محدود به آمادگی برای ورو به مدرسه نیست. تاثیر تجارب نخستین (آغازین) در سه سال اول زندگی بر ساختار و عملکرد مغز، عمیقاً بر رشد و تحول اجتماعی و عاطفی کودکان تاثیر می گذارد (آندا و همکاران، ۲۰۰۶).

شواهد محکمی وجود دارد که ارتباطات فردی، پایدار و منسجم با کودکان نوپا حتی زمانیکه که به لحاظ عاطفی مورد بی توجهی قرار گرفته اند، می تواند تاثیرات درمانی مثبتی داشته باشد. علوم اعصاب اهمیت مداخلات زود هنگام (Early experience) برای کودکان محروم، به خصوص در سه سال اول زندگی را تایید کرده است (بوگدان و همکاران، ۲۰۱۲).

تاثیر محرومیت محیطی در سه سال اول زندگی بر رشد کودک از منظر علوم اعصابتاثیر محرومیت محیطی در سه سال اول زندگی بر رشد کودک از منظر علوم اعصاب

علوم اعصاب شواهدی را فراهم کرده است که تجارب نخستین در سه سال اول زندگی، بر سلامت روان و مهارت های اجتماعی کودکان تاثیر می گذارد. هرچه کودک در سه سال اول زندگی بیشتر در محیط محروم و ناسالم باقی بماند، به کارگیری مداخلاتی که بتواند آسیب های وارده به سلامت روان کودک را جبران کند، مشکل تر است. مداخلاتی که برای کاهش آسیب های ناشی از محیط های محروم به لحاظ عاطفی اجرا می شود در صورتی که بعد از دوران اولیه کودکی (یعنی بعد از سه سال اول زندگی کودک) صورت گیرد، به منابع و زمانی بیشتری نیاز دارند و اساساً اثربخشی آنها نیز به مراتب کمتر است (اسمایک و همکاران، ۲۰۱۲).

یافته ها نشان می دهد که چنانچه در طول سه سال اول زندگی، کودکان محیط محرومی که دارای دروندادهای حسی (sensory inputs) محدود و نامساعدی است (مانند عدم ارتباط لمسی، تعاملات اجتماعی و فقر مواجه شدن با یک زبان) را تجربه کنند، مغز ممکن است به اندازه کافی رشد نکند (شلاویتز و پیری، ۲۰۱۱). رشد و تحول مغز و کارکرد آن در محیط هایی که به اندازه کافی محرک نیست، شدیداً آسیب می بیند. مطالعات حاکی از آن است که هرچه کودکان در سه سال اول زندگی محرومیت محیطی بیشتری تجربه کنند، تاثیرات منفی آن عمیق تر و امکان بهبودبخشی این آسیب ها کمتر خواهد شد (زامبو، ۲۰۱۳).

داده های علمی بدست آمده از طریق تکنولوژی تصویربرداری مغز (brain imaging technology) جهت افزایش آگاهی از تاثیرات مخرب و منفی محرومیت محیطی، پیوسته در حال به روز شدن واصلاح شدن است. این یافته های علوم اعصاب، تکمیل کننده و تایید کننده آن چیزی است که بیش از ۳۰ سال پیش درباره محرومیت محیطی مسجل شده بود (شلاویتز و پیری، ۲۰۱۱).

علوم اعصاب اهمیت سه سال اول زندگی را در رشد و تحول مغز و خطرات مربوط به محرومیت های محیطی را به روشنی نشان داده است. کودکان که در سه سال اول زندگی محرومیت محیطی شدیدی را تجربه کرده اند، در رشد حرکتی و توانایی شناختی دارای تاخیرهای رشدی (developmental delay) هستند و خیلی از آنها حتی با درمان های اصلاحی و ترمیمی نیز هرگز نمی توانند تاخیرهای رشدی خود را جبران کنند (زامبو، ۲۰۱۳).

مسئله جدی دیگر این است که محرومیت محیطیدر سه سال اول زندگی می تواند منجر به افت عاطفی (blunted affect) گردد که در آن کودک تمایلی برای بهبودی نشان نمی دهد. روشن است که کودکان برای نشان دادن رشد و تحول نرمال (normal development) نیازمند محرک های کافی و مناسب هستند. با این حال بر اساس پژوهش های انجام شده، شواهدی وجود ندارد که ارائه بیش از حد محرک ها (extra stimulation) می تواند برای تقویت رشد نرمال، مفید باشد. شواهد محکمی وجود دارد که محرومیت محیطی به خصوص در سه سال اول زندگی تاثیرات منفی شدیدی بر رشد مغز دارد. با این حال علوم  اعصاب پیشنهاد نمی کند که ارائه محرک های بیش از اندازه در سه سال اول زندگی بتواند باعث افزایش شکل گیری سیناپس های مغز  گردد (شلاویتز و پیری، ۲۰۱۱).

مهمترین یافته های علوم اعصاب و تلویحات آن برای آموزش کودکان خردسال به خصوص در سه سال اول زندگی:

۱) مغز کودک از طریق تجربه تغییر می کند (تجربه، معمار مغز است).

۲) برای رشد مطلوب مغز، پرورش ارتباطات با کودک ضروری و حیاتی است.

۳) روابط منفی و ضعیف به رشد مغز آسیب می زند.

۴) دوام و کیفیت روابط بین کودک نوپا و مراقبِ پاسخگو (مسئول)، پایه و اساس رشد و تحول ساختار مغز است.

۵) رشد سالم مغز به روابط همراه با عشق، مراقبت، ثبات و حمایتی فرد مهمی (پدر، مادر و …) که به کودکان احترم می گذارد، وابسته است.

۶) مغز کودکان خود را با محیطی که کودکان آن را کشف می کنند، سازگار می کند.

۷) تجربه، مهم ترین عامل در رشد و تحول مغز کودک بعد از تولد است.

۸) کودکان که با مراقبان خود دلبستگی قوی، مثبت و عاطفی دارند، توانایی یادگیری بالاتری دارند و بهتر می توانند با محیط های تنش زا مقابله کنند.

۹) کودکان موجودات اجتماعی ای هستند که در محیط های اجتماعی پاسخگو و عاطفی و از طریق تعامل با مراقبان بزرگسال به بهترین شکل یاد خواهند گرفت.

۱۰) رشد اجتماعی-عاطفی برای تحول ذهنی کودکان بسیار با اهمیت است.

۱۱) کودکان از طریق داشتن یک مراقبت قابل پیش بینی (یعنی مراقبتی که کودک می تواند زمان های حضور او را پیش بینی کند) و پاسخگو، اعتماد کردن را یاد می گیرند

۱۲) برای رشد و تکامل مغز کودکان، داشتن تعاملات گرم و عاطفی، اثربخش تر از هر نوع اسباب بازی، سی دی ها و برنامه های تلویزیونی است.

۱۳) تمامی حوزه های رشد و تحول به یکدیگر مرتبط هستند.

۱۴) کودکان، خودکنترلی و چگونگی مدیریت کردن احساسات خود را از طریق مشاهده رفتارهای افراد بزرگسالی که اطراف آنها هستند یاد می گیرند.

۱۵) مهارت همدلی کردن، از طریق دیدن و تجربه کردن کسب می شود

۱۶) اگر کودکان مدیریت و کنترل خشم را پیش از ورد به مدرسه یاد نگیرند، رفتار پرخاشگرانه می تواند به یک مسئله همیشگی در طول زندگی آن کودک تبدیل شود

۱۷) محیط های غیر قابل پیش بینی باعث ایجاد استرس های آسیب زا به کودکان می شود.

۱۸) اولین پیامی که مغز دریافت می کند، تاثیرات غیر قابل انکاری بر رشد و تحول عاطفی کودک می گذارد.

۱۹) علوم اعصاب توجیهات مستند قابل دفاعی برای مداخلات زود هنگام فراهم کرده است (زامبو، ۲۰۱۳).

مقاله مرتبط: رشد مغز در دوران کودکی و نکاتی که مربیان باید بدانند

منبع: قاسم تبار، سید نبی الله. (۱۳۹۷). تاثیر محرومیت محیطی در سه سال اول زندگی بر رشد و تحول کودک از منظر علوم اعصاب. مجله رشد پیش دبستانی.

نظرات